ایلیاایلیا، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

ایلیا عشق مامان الی

عکس

  اندر احوالات یک پسر دست شکسته در نوروز 92 اینم آقا ایلیا در کنار گوسفند قربانی و جناب قصاب و پسرانش: نفس مامان الی در کنار خانم دکتر جامعی  که ایلیا رو به دنیا آوردن این 2 تا وروجک هم عشق مامان الی و ایلیا ،جناب ارشیا جون  والنا گلی  ...
21 ارديبهشت 1392

یک اتفاق بد

  پسرم سخت ترین ودردناک ترین دوران زندگیم 2 هفته گذشته بود که تو رو توی این وضعیت میدیدم پسر پر جنب و جوش و شیطون من بالاخره کار دست خودش داد 10 اسفند بود که بابایی اومد دنبالمون تا بعد از یک هفته خونه مامان جون موندن ما رو برگردونه . ولی همون شب بعد از شام گل پسرم از بالای مبل مامان جون افتاد پاییین.اول همه فکر کردیم مثل همیشه چند لحظه بعد ساکت میشی ولی دستت به شدت ورم کرد .بعد از گرفتن عکس از دستت دکتر کشیک ما رو مطمئن کرد که شکستگی نداره. فردای اونشب هم جمعه بود و ما ارتوپد پیدا نکردیم تا عکست رو ببینه .صبح شنبه ارتوپدی که بابای دوست مامان الی بود به ما گفت آرنج شما شکسته وباید گچ گرفت. ولی من راضی نشدم گفتم بای...
25 اسفند 1391

شیرین زبانیهای ایلیا

  اوایل بهمن ماه که تازه به مهد رفته بودی ، برنامه آموزشی بهمن ماه رو آوردی و من وبابا کلی ذوق کردیم والبته خندیدیم.آخه جالب بود علوم، ریاضی ، آشپزی وشعر ،قرآن و سرود و ........ موضوعاتی مثل داستان حضرت نوح و داستان نیوتن .آشنایی با نیروگاه  اتمی بوشهر.محصولات استان ماو....... بابا داستان حضرت نوح رو واست گفت تا وقتی خاله فاطمه (مربی مهد) میگه تو خوب متوجه بشی آخه شما ترم دومی بودی همه همکلاسی هات از اول سال مهد بودن و ما قرار بود باهات تو خونه کار کنیم. خلاصه بعد از چند روز گفتی راستی خاله داستان حضرت نوح رو گفت می خواین بگم؟ من و بابا هم مشتاق شنیدن گفتیم آره ایلیا:یه...
29 بهمن 1391

ارشیا مهمون کوچولو

  تاسوعا و عاشورا قرار بود مامان جون ایلیا ودایی ها بیان خونمون  که دایی اشکان وزن دایی و النا نتونستن بیان و مامان جون ودایی آرش و  زن دایی   ساناز و ارشیای عزیز 3 روز مهمون ما بودن کلی به ارشیا وایلیا خوش گذشت اینم از ابراز احساسات این وروجکها ...
19 بهمن 1391